ذبيح الله صفا

814

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

راهى بنما كه رهنما مردى نيست * صد راه و به هيچ رهگذر گردى نيست با درد تو هيچ نسبتم نيست ، ولى * بىنسبتى درد تو كم‌دردى نيست * عرفى شب عيد و باده عيش‌افروزست * مى نوش و طرب كن كه همين دم روزست اين توبه بسى شكست و از ما نرميد * مى نوش كه توبه مرغ دست‌آموزست * بازار عبادت ز ريا رنگين است * گلزار رياضت ز صفا رنگين است هنگامهء عشق جاودان رنگين باد * كز خون شهيدان وفا رنگين است * از خامشيم جان سخن مىسوزد * وز بيخوديم يقين و ظن مىسوزد حيرت ز هم‌آغوشى من مىنالد * انديشه ز آرزوى من مىسوزد * هر صبح چو گل شكفته و خوش‌گردم * گرد در دلهاى مشوش گردم چون شام شود باز پريشان و ملول * در خرمن خود افتم و آتش گردم * اى مايهء حسن پاكبازيها بين * اى دشمن دوست جانگدازيها بين تو عشق به من ده و محبت بستان * وآنگه روش دوست‌نوازيها بين * از گريهء تلخ بىاثر هيچ مگوى * وز مرغ دعاى بسته پر هيچ مگوى از درد گران بىدوا هيچ مپرس * وز ظلم طبيب بىخبر هيچ مگوى